طنز لتر

اولی : تمرین ها رو نوشتی ؟
دومی : مگه تمرین داشیتم ؟
اولی : آره ! ولی من که انجامش ندادم آخه داشتم واسه امتحان میخوندم !

دومی ( در حال سکته ) : مگه امتحان داریم ؟؟؟

********************

آخر نفهمیدیم منظور اینایی که میگن گوش کن ببین چی میگم چیه ؟
آخر گوش کنم یا ببینم ؟

*******************

یارو داشت بچش رو میزد ، بهش میگن چرا میزنیش ؟
میگه فردا کارنامشو میگیره منم فردا نیستم شهرستانم !

خاطرات شخصی طرح شش ماهه دانشجویی  قسمت 1 , 2  و   سوم و چهارم  .....   و پنجم ( جدید)

 دراین پست تلاشم بر این است تا بدون کم و کاست از روی دفترچه خاطراتم به روایت خاطرات دوره شش ماهه دانشجویی خودم در سال 67 بپردازم.......

قسمت 1

دگر بار آغاز مرحله یا بهتر بگویم دوران جدیدی از زندگی پرتلاطم را شاهد هستم. بنا به تصویب واحد امور جنگ وزارت فرهنگ و آموزش عالی دانشجویان پسر موظفند که شش ماه سربازی را درحین تحصیل بگذرانند و اولین بار این طرح

ادامه نوشته

نمیدونم این شعر از کیست ..... خیلی هم زیباست

 




 *سخت آشفته و غمگین بودم***



 به خودم می گفتم:* ****

بچه ها تنبل و بد اخلاقند* ****

دست کم می گیرند* ****

درس ومشق خود را…* ****

باید امروز یکی را بزنم، اخم کنم*

 

 * و نخندم اصلا* **

تا بترسند از من* **و حسابی ببرند…* **

خط کشی آوردم،* ***درهوا چرخاندم...***



 چشم ها در پی چوب، هرطرف می غلطید***

مشق ها را بگذارید جلو، زود، معطل نکنید !****


اولی کامل بود،* **دومی بدخط بود***

بر سرش داد زدم...* **سومی می لرزید... **

خوب، گیر آوردم !!!****صید در دام افتاد* **

و به چنگ آمد زود...* *

دفتر مشق حسن گم شده بود**

این طرف، آنطرف، نیمکتش را می گشت* ***

تو کجایی بچه؟؟؟* **

بله آقا، اینجا* **

همچنان می لرزید...****

” پاک تنبل شده ای بچه بد ”****

" به خدا دفتر من گم شده آقا، همه شاهد هستند"* **

” ما نوشتیم آقا ”* **

بازکن دستت را...* **

خط کشم بالا رفت، خواستم برکف دستش بزنم***

او تقلا می کرد***

چون نگاهش کردم* **


ناله سختی کرد...* ***

گوشه ی صورت او قرمز شد* **

هق هقی کردو سپس ساکت شد...* **

همچنان می گریید...* **
مثل شخصی آرام، بی خروش و ناله* **

ناگهان حمدالله، درکنارم خم شد* **

زیر یک میز،کنار دیوار،
دفتری پیدا کرد
……* **

*گفت : آقا ایناهاش،
دفتر مشق حسن* ****


*چون نگاهش کردم، عالی و خوش خط بود****

*غرق در شرم و خجالت گشتم* ***

*جای آن چوب ستم، بردلم آتش زده بود* ***

*
سرخی گونه او، به کبودی گروید ..* ***


صبح فردا دیدم****

که حسن با پدرش، و یکی مرد دگر****

سوی من می آیند...* **

خجل و دل نگران،
منتظر ماندم من* **

تا که حرفی بزنند* **

شکوه ای یا گله ای،
یا که دعوا شاید* ***

سخت در اندیشه ی آنان بودم* **

پدرش بعدِ سلام،
گفت : لطفی بکنید،
و حسن را بسپارید به ما ”* **

گفتمش، چی شده آقا رحمان ؟؟؟* **

گفت : این خنگ خدا***

وقتی از مدرسه برمی گشته***

به زمین افتاده
بچه ی سر به هوا،
یا که دعوا کرده* **

قصه ای ساخته است* **

زیر ابرو وکنارچشمش،
متورم شده است* **

درد سختی دارد،
می بریمش دکتر
با اجازه آقا
…….* **



چشمم افتاد به چشم کودک...****

غرق اندوه و تاثرگشتم****

منِ شرمنده معلم بودم* **

لیک آن کودک خرد وکوچک* **

این چنین درس بزرگی می داد***

بی کتاب ودفتر
.**


من چه کوچک بودم* **

او چه اندازه بزرگ***

به پدر نیز نگفت* *

آنچه من از سرخشم، به سرش آوردم* **

عیب کار ازخود من بود و نمیدانستم* **

من از آن روز معلم شده ام
.* **

او به من یاد بداد
 درس زیبایی را...* **


که به هنگامه ی خشم* ****

نه به دل تصمیمی* ****

نه به لب دستوری* ****

نه کنم تنبیهی* ****



***** ****


یا چرا اصلا من
عصبانی باشم* ****

با محبت شاید،
گرهی بگشایم* ****

با خشونت هرگز...* ****


     با خشونت هرگز...

                  با خشونت هرگز...*****

 

 

 

قدرتِ کلماتت را بالا ببر نه صدایت را

قدرتِ کلماتت را بالا ببر نه صدایت را
این باران است که باعث رشد گلها می شود نه رعد و برق

 

مبارزه با مواد مخدر

http://jouybari.blogfa.com/post/9274